وظیفه منتظران حضرت مهدی (عج) چیست؟

با توجه به اینکه کسب دانش وآگاهی مهمترین وظیفه منتظران حضرت مهدی (عج) می باشد در این وبلاگ سعی شده تا با استناد به سخنرانیها و مطالبی از سایتهای مختلف وظیفه منتظران در عصر غیبت به روشنی بیان شود.

وظیفه منتظران حضرت مهدی (عج) چیست؟

با توجه به اینکه کسب دانش وآگاهی مهمترین وظیفه منتظران حضرت مهدی (عج) می باشد در این وبلاگ سعی شده تا با استناد به سخنرانیها و مطالبی از سایتهای مختلف وظیفه منتظران در عصر غیبت به روشنی بیان شود.

آخرین نظرات

عارف بزرگ شیخ جعفر مجتهدی را بهتر بشناسیم

يكشنبه, ۹ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۵۵ ب.ظ



ایشان در 27 جمادی الثانی سال 1343ه.ق مطابق با اول بهمن 1303ه.ش در خانواده ی بسیار متدین و مرفه در شهر تبریز دیده به جهان گشودند. 

پدر ایشان جناب حاج میرزا یوسف از دلباختگان آستان ولایتمدار قبلة العشاق حضرت امام حسین(ع) بودند تا جایی که مکرر قافله سالاری زائرین کربلای معلی را بر عهده گرفته بود. 
و بعد از فقدان پدرشان جناب حاج میرزا یوسف تحت کفالت و سرپرستی مادر بزرگوارشان آن بانوی علویه قرار گرفتنند. 

ایشان در اوائل سن 5 سالگی در عالم رویا مشاهده می کند از جانب آسمان منبری از نورتا کنارش بر پا شده و وجود مقدس بی بی دو عالم حضرت فاطمه زهرا(س) تشریف می آورند و او را مورد نوازش و تفقد و مهربانی قرار داده وبا دست مبارکشان به سر و صورت او می کشند. 

از همان دوران نوجوانی روح بلند و نا آرام ین مرد الهی به دنبال کشف حقیق و اسرار بر می خیزد. ایشان نقل می فرمودند:

من در همان آغاز نوجوانی شروع به تهذیب نفس و خود سازی و تقویت اراده نمودم و در قبرستان متروکه تبریز که یکی از قبرستانهی بسیار ترسناک یرن به شمار می رود و رعب و وحشتی عجیبی بعد از استیلی شب به خود می گیرد قبری حفر نموده و در آن شب،شب را تا به صبحبه اعمالی که در فکر و ذکر خلاصه می شد سپری نمودم و چون بسیار دوست می داشتم به بینویان و مستمندان کمک کرده و زندگی آنان را از فقرو تنگدستی نجات بخشم سعی و تلاش بسیاری می نمودم تا معمی لینحل کیمیا به دست من حل شود لذا قسمتی از سرمیه پدری را در ین راه صرف نمودم ولی به نتیجه ی نرسیدم. 

اما چون ین کوشش من با توسلات شدیدی همراه بود یکی از روزها که مشغول انجام ترکیبات شیمییی بودم ناگهان سروشی آسمانی به من ندا در داد. 

جعفر، کیمیا، محبت ما اهل بیت است، اگر به دنبال آن هستی قدم بگذار و ثابت قدم باش. 

شنیدن آن ندی غیبی زندگی و مسیر زندگی ام را دگرگون کرد.تا آن روز و قبل از شنیدن آن ندا، موفق شده بودم بسیاری از نیروهی نامرئی طبیعت را تحت فرمان درآورم، به طوری که در هر محفلی که می نشستم عده ی از ارواح و جنها حاضر بودند و دستوراتی که به آنها می دادم اطاعت می کردند. 

ایشان فرمودند: از آن روز به بعد بی قراری عجیبی سر تا پی وجودم را فرا گرفت و به همین دلیل صبح روز بعد پشت پا به همه چیز زده و بعد از خدا حافظی با حالتی آشفته و پای برهنه و پیاده از تبریز به قصد کربلا معلی حرکت کرده از مرز خسروی وارد خاک عراق شدم. 

طی خوابی که دیدم به فرمایش خود امیر مومنان(ع) راهی نجف شدم و در نجف به دستور امیر مومنان(ع) راهی مسجد سهله شده ومدت 8 سال به طور مداوم در آنجا معتکف گردیدم و به جز تجدید وضو و تطهیر از مسجد خارج نمی شدم. 

در این مدت از طرف حضرت امیر(ع) و امام زمان(عج) عنیات زیادی به من شد. 

چنانچه آقای حاج کاظم سهلاوی که یکی از خدام مسجد سهله می باشند تعریف کردند: در مدتی که آقای مجتهدی در مسجد سهله بودند با هیچ کس صحبت نمی کردند و دائم مشغول فکر و ذکر و توسل و گریه بودند هیچ وقت تسبیح از دستشان جدا نمی شد و حالشان مثل حال شخص محتضر و کسی که هر لحظه در حال جان دادن است بود. 

شبها را نمی خوابیدند واگر کسی هم وارد حجره یشان می شد بیش از 5 دقیقه با او نمی نشست و از حجره بیرون می آمدند. 

در همین ایام اعتکاف ملاقات آقای مجتهدی با مرحوم حاج ملا آقا جان زنجانی در مسجد سهله رخ می دهد و ملا آقا جان زنجانی در مورد آقای مجتهدی فرمودند: او شخصی است که در این جوانی هم گوش باطنش می شنود و هم چشم باطنش می بیند. 

آقای مجتهدی علاوه بر چندین سال اقامت در نجف 7 سال در کربلا نیز اقامت داشته و در بازار بین الحرمین در قیصریه اخباریها به شغل کفاشی مشغول بوده اند و در ین مدت در حجره ی در صحن مطهر حضرت سید الشهداء مقابل ایوان طلا سکونت داشته و سراسر شب را در آنجا به عبادت و توسل مشغول بوده اند و در مدتی که در کربلا اقامت داشت هر روز به زیارت طفلان حضرت مسلم مشرف می شدند. 

آقای مجتهدی سرانجام پس از 20 سال خانه به دوشی به امرحضرت مهدی(عج) به قم مشرف می شوند و در منزل وقفی بسیار محقر و ساده ی ساکن می شوند. 

ایشان حتی در قم هم که مامور به اقامت می شوند از خود خانه ی نداشتند و عمری را خانه به دوش و آواره سپری نموده و در ین رابطه می فرمایند: سالها گریه کردیم تا خودمان را از ما گرفتند. 

آقای مجتهدی می گفتنند: حضرت فرموده اند که دیگر شما را از سفر معاف کرده ایم و باید 18 سال روی تخت بنشینید. 

ایشان هم طبق دستور حضرت در این مدت در لباس بیماری به سر می بردند ولی همچون قبل به انجام دستورات و فرمایشات حضرات معصومین(ع) مشغول بوده و انجام امور را به افراد خاصی که توفیق همنشینی با ایشان نصیبشان شده واگذاز می کردند. اگر جه در بعضی مواقع، ایشان با نیروی معنوی از لباس بیماری خارج شده و دستورات حضرت را شخصا اجراء می نمودند. 

ایشان در طول حیات طیبه خویش بیش از 53 مرتبه به اتاق عمل رفتند و هر بار بدون اینکه ایشان را بیهوش کنند تحت عمل جراحی قرار می گرفتند. 

آقی مجتهدی می فرمودند: هر گاه مرا به اتاق عمل می برند و پزشکان بیهوشی می خواستند مرا بیهوش کنند اجازه نمی دادم و 3 مرتبه ذکر شریف نادعلی را می خواندم و خود بیهوش می کردم. 

آقای مجتهدی در سالهی آخر عمر شریف و پر برکتشان از قم به مشهد مقدس عزیمت کرده و در جوار ملکوتی حضرت رضا (ع) ساکن می گردند. 

ایشان هنگام عزیمت به شخصی از دوستان می فرماید: 

آقای حسنی شاهد باشد من هیچ چیز از خود ندارم و خدا می داند من این پیراهن تنم هم عاریه است و همه چیزم را بخشیده ام. 

بارها دیده می شد که آقای مجتهدی تمام زندگیشان را یک مرتبه می بخشیدند و با فقرا تقسیم می نمودند به حدی که کف خانه را هم جارو می کردند و خود مدتها بر روی یک تکه گونی زندگی می کرد، و این امر به دفعات در زندگی این مرد الهی اتفاق افتاد و این نبود مگر سخاوت و ابیت طبع و قطع وابستگی هی مادّی. 

آقای مجتهدی پس از حدود 4 سال اقامت در جوار حضرت امام رضا(ع) در تاریخ 6 ماه مبارک رمضان 1416 ه.ق مطابق با 6/11/1374 هنگام ظهر روز جمعه دار فانی را وداع و روح ملکوتیشان عروج می نمید. 

ایشان 3 ماه قبل از فوت به چند نفر از دوستانشان که با ایشان حشر و نشر داشتند می فرمایند: خدا برای آخرین سلاله آل محمد(ص) حضرت مهدی(عج) یک قربانی خواسته و از ما قبول نموده که قربانی ایشان شویم و گلوی ما در ین راه پاره شود. 

آقای حاج علی حاج فتحعلی می گفتند: هنگامی که آقا ین مطلب را فرمودند، بی اختیار این مطلب در ذهنم خطور کرد که آقا وصیتی نکرده اند. به مجردی که ین فکر از خاطرم گذشت آقا فرمودند: آقا جان! غلام وصیتی ندارد و همچون دفعات قبل اشاره می فرمودند که ما غلام سید الشهدا هستیم. 

باز بی اختیار این مطلب به ذهنم رسید: پس آقا را در کجا دفن کنیم؟ که مجدداً آقا رو به من کرده گفتند: 

حضرت رضا(ع) فرموده اند: الحمد الله تو فقیر خودمان هستی و ما خود، تو را کفیت می کنیم پایین پای ما منزل توست. 

و مرا در گوشه صحن مطهر پیاین پای مبارک امام دفن می نمایند. 

ایشان به مدت 40 روز در حالت کما به سر می برند اما در خلال این مدت به صورت عجیبی حالات ظاهریشان تغییر کرده بود و با بسیاری از اعضای اصلی یشان از کار افتاده بود یک مرتبه با یک حرکت به حالت عادی بر می گشته و مطلبی می فرموده اند و مجددا اعضا از کار می افتاده است. 

آقی دکتر سید حسن هاشمیان رئیس بیمارستان امام رضا(ع) و مسئول بهداشت و درمان استان خراسان و خادم کشیک هشتم امام رضا(ع) و آقی دکتر لطیفی نقل می کردند: 

به قدری آقای مجتهدی در اثر تزکیه روح قوی بودند که بخش روحی یشان بر بخش جسمشان اشراف کامل داشت؛ به طوری که بارها مشاهده می کردیم ایشان به صورت اختیاری بیمار شده و باز به اراده خویش بهبود میافتند. 

هنگامیکه یشان در کما به سر می بردند 4 علائم حتمی و حیاتی مغز، قلب، کلیه و ریه ها یکی پس از دیگری از کار می افتاد اما لحظه ی یک مرتبه تمام اعضا شروع به کارمی کرد و یشان مطلبی می فرمودند و مجددا حالشان وخیم می گشت. 

طبق گفته همراهان یشان یکی از مطالبی که در حین کما می فرمودند ین بود که: 

عاشق اگر رنگی از معشوق نگیرد در عشق خودش صادق نیست. 

و پس از آن مجددا در حالت کما فرو رفته و حالشان بسیار وخیم می گردد به قدری که دیگر قادر به تنفس نبودند.

هیأت پزشکی معالج یشان می گویند: آقا در شریطی به سر می بردند که ریه از کار افتاده است و به جهت تنفس دادن ایشان راهی جز اینکه گلویشان را بریده و از انجا دستگاه مخصوص تنفس را وارد ریه کنیم نیست. 

آقای قرآن نویس که همراه آقا بودند نقل می کردند: وقتی این پیشنهاد از طرف پزشکان داده شد می خواستم بگویم خیر، اما یک مرتبه و بی اختیار گفتم: بله و اجازه دادم. 

به محض ینکه رضیت به این کار بر زبانم جاری شد هر چه خواستم ممانعت کنم اختیار از من سلب شده بود و نمی توانستم حرفی بزنم. 

بعد از آن به مجردی که هیات پزشکی به تیغ، گلوی مبارک آقا را بریدند، پس از چندی نور عجیب سبز رنگی به اتاق وارد شد و همزمان با آن دستگاه مونیتور صوت ممتدی کشیده و سرانجام روح ملکوتی یشان عروج نمود. و ین در حالی بود که تمام محاسن آقا به خون گلویشان آغشته شده بود و در اینجا معنی کلام یشان که فرموده بودند: 

« عاشق اگر رنگی از معشوق نگیرد در عشق خودش صادق نیست»، واضح گشته و تحقق یافت و محاسن یشان مانند ارباب و مولایشان حضرت ابا عبد الله حسین(ع) به خون گلویشان خضاب گشت.


یکی از مسائل شگفت انگیز و مهم دوران نوجوانی شیخ جعفر مجتهدی که اهمیت آن از تمام واقعیت های دوران نوجوانی و جوانی وی افزون است، آزمایش هولناکی بود که مانند رجبعلی خیاط برایش پیش آمد.

جریان از این قرار بود که تعدادی از دختران جوان برای به دام انداختن جوان زیبا روی و با وقار و مودب تبریز ، با استفاده از پیر زنی غافل نقشه ای طرح ریزی کردند .شرح ماجرا را از زبان خود شیخ جعفر بشنوید:

« یک روز که از مدرسه بر می گشتم ، در راه پیر زنی را دیدم که مقداری اسباب و اثاثیه در دست داشت. وقتی به او نزدیک شدم،از من خواست تا اسباب را تا منزل او ببرم… 

او مقداری اسباب و اثاثیه را به دست من داد و خود در جلو به راه افتاد، تا به منزلی رسیدیم. در را باز کرده و داخل شد و من نیز بی هیچ انگیزه ای داخل شدم.

ناگهان در بسته شد و من ناگاه و ناخواسته با چند دختر جوان و زیبا ، روبرو شدم.آن دختران خواسته نامشروعی داشتند. برای همین به تهدید متوسل شدند و گفتند: …. ما از تو خواسته هایی داریم که اگر انجام ندهی ،با رسوایی مواجه خواهی شد.»

یک گرفتاری تمام عیار و خطرناک ، فرزند یوسف میرزا را در کام خود فرو برده و عصمت و پاکی او را بی رحمانه نشانه رفته بود. ایشان می گوید:« یک لحظه تامل کرده و

 نگاهی به اطراف انداختم. ناگهان چشمم به پله هایی افتاد که به پشت بام منتهی می شد. خود را از راه پله ها به پشت بام رساندم. آن ها هم به دنبال من به پشت بام آمدند. با این که ساختمان سه طبقه عظیمی بود و دیوارهای بلندی داشت، با گفتن یک « یا علی» بی درنگ خود را از پشت بام به باغی که کنار آن خانه بود ، پرتاب کردم.»

همین که در حال سقوط بودم ، دو دست در زیر کف پاهایم قرار گرفت و مرا به آرامی پایین آورد. ایشان می فرمودند: « از آن موقع تا حالا پاهایم را روی زمین نگذاشته ام و هنوز روی آن دست ها راه می روم.»


ما بدون گریه بر حضرت سید الشهدا(علیه السلام) نمیتوانیم زنده بمانیم.

سالها گریه گردیم تا خودمان را از ما گرفتند.

چهل سال سرمان را بر روی دست گرفته ایم تا بفرمایند کجا تقدیم کنیم.

هر آینه که چشمانم را بر هم می نهم به همت مولایم همه عالم را مشاهده میکنم 

(شیخ جعفر مجتهدی)

عرض کردم:به روی چشم،هر طور که سما دستور فرمایید،بنده منتظر امر شما هستم.

هنگامی که از خدمت ایشان مرخص شدم آقای بلند نظر با من تماس گرفته و گفتند:مدت مجلسی که در دهه ی اول محرم وعده داده بودید به بیست شب تبدیل شده است به ایشان عرض کردم:آقای مجتهدی امر فرموده اند که حق رفتن به هیچ مجلسی را ندارم و باید هر جایی که حضرت امر فرمودند بروم.از آنجا که آقای بلد نظر از دوستان آقای مجتهدی بودند به این امر راضی شدند و بدین ترتیب وعده قبلی را هم پس گرفتم.

مدتی گذشت،حدود یک هفته به محرم در کمال صحت و سلامتی شب به منزل رفته و خوابیدم هنگام سحر از شدت درد بیدار شدم به قدری گلویم درد می کرد که میخواستم خفه شوم.هنگامی که چراغ ار روشن کردم و داخل دهنم را در آینه مشاهده کردم دیدم از نوک زبان تا انتهای گلویم پر از چرکین است.

فردا صبج برای معالجه نزد دکتر رفتم که پس از معاینه سی و چهار آمپول پنی سیلین و هفت آمپول مخصوص که باید در رگ تزریق شود برایم تجویز کرد.مشغول مداوا بودم که شب چهارشنبه آقای حاج فتحعلی به منزل ما آمده و پیغامی از طرف آ‌قای مجتهدی آوردند که آقا ابا عبد الله الحسین (ع) فرموده اند‌:روضه یم ما خصوصی است و مداح ما هم خصوصی .وشما باید به قزوین بیایید.

به ایشان عرض کردم: به روی چشم و صبح روز بعد با دوست عزیزم آقای مصطفوی راهی قزوین شدیم.هیچ کس از بیماری من اطلاع نداشت،در وضغیت جسمی نامساعدی بودم و نباید جز آب یا آب قند چیز دیگری می خوردم،با این حال تا شب هفتم روضه می خواندم.

ساعت یازده صبح روز هفتم محرم در حال خواب بودم که مرا بیدار کرده و گفتند :آقای مجتهدی فرموده اند : به حسین آقا بگویید بیایند.هنگامی که خدمتشان رسیده و دستشان را بوسیدم ، فرمودند:به حضرت عرض کردم:سیدی و مولای ،حسین آقا جان مریض است.

آقا سید الشهدا(ع) فرمودند:””شیخ جعفر،سلام مرا به ایشان برسانید و بگویید از امروز آزاد هستند هر چه می خواهند بخورند ودیگر هیچ مشکلی نخواهند داشت””

به هر حال شب تاسوعا فرا رسید و جلسه ی توسل وعزاداری در منزل آقای حاج فتحعلی برپا شدو عده ای از برادران در حیاط تیغی میزدند و بعضی از آنها هم قمه زده بودند حدود ده دقیقه بعد از زنجیر زدن وارد جمعیت شده و زنجیر ها را از دستشان گرفتم که در همین حال آقای مجتهدی با لحنی شدید خطاب به آقای حاج فتحعلی صاحب منزل فرمودند :

اینها قرق را شکسته اند.قمه زنی مخصوص روز عاشورا است چرا غیر از روز عاشورا قمه زده اند؟باید مجلس برچیده شود و دیگر مجلسی برپا نشود،چون به دستگاه ولایت برخوده است و حضرت ناراحت شده اند.

افرادی که در آنجا بودند با ناراحتی بسیار شروع هب گریه و التماس نمودند.آقا فرمودند:چاره ای نیست جز اینکه متوسل به بی بی حضرت زینب (ع) بشویم تا ایشان راضی شوند و اجازه ی عزاداری دهند.

لذا مجلس توسلی قبل از اذان صبح برپا شد  و تا اول طلوع آفتاب به طول انجاکید.در این موقع آقا فرمودند : بی بی حضرت زینب (ع) تقصیر انجام گرفته را که قمه زنی در غیر روز عاشورا بود عفو کردند و راضی شدند که در روز عاشورا در این مکان مراسم عزاداری و قمه زنی برپاشود.

به هر ترتیب روز عاشورا سپری شد و همراه دوستان جهت خداحافظی با آقای مجتهدی خدمت ایشان رفتیم ولی بنده هر چه سعی کردم در کنار آقا بنشینم موفق نشدم و تقریبا روبهروی ایشان قرار گرفتم .

حدود نیم ساعت به سکوت سپری شد یکی دوبار به ایشان نگاه کردم و دیدم که رنگشان متغییر است و به طرف بالای سر من نگاه می کنند ، ناگهان گفتند:

آقا حسین آقا جان همین الان حضرت سید الشهدا (ع) فرمودند : پنج و شش میشود یازده مطابق با کلمه ی “”هو”” و باطن “”هو”” علی (ع) است.آقا سید الشهدا(ع) فرمودند : ما میخواهیم به دست ایشان اسرا را آزاد کنیم  و شما باید بدین جهت یازده مرتبه زیارت حضرت صاحب الامر (ع) را بخوانید.

عرض کردم:به روی چشم آقا جان ولب با دلی سوزان و چشمی گریان از ایشان جدا شدم.و برادرانی که آن روزشاهد این جریان بودند همه در قید حیات هستند.

بعد از مراجعت  به قم شروع به خواندن زیارت ها نمودم .چند روزی بیشتر نگذشته بودکه روزی از منزل به طرف حرم مطهر بی بی حضرت معصومه (ع) به راه افتادم با اینکه در آن زمان هیچ خبری از آزاد شدن اسیران نبود اما هنگامی که به حرم مطهر بی بی (ع) رسیدم،دیدم جمعیت زیادی مقابل درب حرم اجتماع کرده اند .سوال کردم چه خبر است؟

گفتند مگر اطلاع ندارید اسرا آزاد شده اند و اکنون به زیارت حضرت معصومه آمده اند.


1- قصه ابوالفضل : آقا ابوالفضل نیت می کند تا سه روز روزه بگیرد واز خداوند می خواهد تا برایش غذایی بفرستد روز اول گرسنه می خوابد وروز دوم نیز از غذا خبری نمی شود تا این که روز سوم رو می کند به حضرت ابوالفضل ومی گوید : یا ابواالفضل تو ابوالفضلی ومن هم ابوالفضل کاری کن .در همین فکر ها بوده که در خانه اش را می زنند جلو در شیخ جعفر مجتهدی را می بیند .شیخ به او می گوید خجالت بکش چرا داد شکمت را پیش حضرت ابوالفضل (ع) می بری بیا این غذا ،بخور واین همه شکایت نکن غذا در دستمالی بوده غذا را می گیرد وشروع به خوردن می کند تا این که بعد ازحدود یک ماه یک نفر که از دوستان شیخ بوده واز مشهد به قم می آید در خانه ی ابوالفضل می آید واحوال شیخ را از اوجویا می شود ابوالفضل هم می گوید شیخ فقط حدود یک ماه پیش خانه من آمده وقصه غذا را به او می گوید آن مشهدی باور نمی کند .از او علت را می پرسد .به ابوالفضل می گوید شیخ جعفر مجتهدی یک ماه پیش مشهد خانه ما بوده چه طور امکان دارد؟ ابوالفضل دستمال وظروف را که می آورد آن مرد مشهدی تعجب می کند ومی گوید هنگام غذا خوردن بود که شیخ به من گفت غذای من را در دستمالی بگذار من کار دارم نگو که با طی الارضی که داشته از مشهد به قم آمده بوده است.


2– همین آقاشیخ جعفرمجتهدی که داستانش باور کردنی نیست در قم در کوهی نزدیک مسجد جمکران چهله می گرفته ودر کوه عبادت می کرده تا این که بعد از چهل روز عبادت به قم می آید وبه خانه یکی از دوستانش می رود. هنگامی که می خواهد وضو بگیرد دستمالش را از جیبش در می آورد تا صورتش راخشک کند مورچه ای را در دستمال می بیند می گوید بدبخت شدی همین حالا باید بدون این که سوار چارپایی بشوی باید به کوه بروی واین مورچه را نزد خانه اش برسانی .


3-روزی شیخ با دوستش در مشهد کنار خیابانی به انتظارماشین می ایستندومی خواستند به نخ ریسی بروند. دوستش جلو ماشین اولی دست بلند می کند شیخ جعفر می گوید قرار نیست امروز با این ماشین برویم وماشین دوم هم همین طور دوستش می گوید شیخ ماشین که شد ماشین است چه فرقی دارد .شیخ جعفر می گوید امروز قرار است با یک بنز مشکی برویم . بعد از چند لحظه ای بنز مشکی از راه می رسد وسوار می شوند تا این که به مقصد که می رسند شیخ 1000تومان شاید 30 چهل سال پیش تو یه پاکت بزرگ به راننده می دهد راننده اظهار می کند کرایه من مثلا یک قران است نه 1000تومان شیخ به راننده می گوید مگه شما الان تو حرم امام رضا علیه السلام نبودی واز امام درخواست 1000 تومان پول داشتی بیا این هم 1000 تومان وراننده رو به دوست شیخ می کند ومی گوید این امام زمان نیست دوست شیخ می گوید نه او شیخ جعفر مجتهدی است راننده می گوید زمانی که من تو حرم آقا بودم تو دلم دعا کردم چه طور او فهمیده؟

روحش شاد


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۰۹
M. kamran

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی